خرید بک لینک
اینجا اول داستان من است: صدایت را می شنوم از پشت بلندترین روز تنهایی دلباخته ات می شوم و می دوم در کوچه های بی انتهای شهر پا برهنه، سر برهنه، مجنون یک شهر پشت قدمهای خونی ام قهقهه می زند می دوم تو..

برچسب: نویسنده: رها زمانی تاريخ: چهارشنبه 10 دی 1399 ساعت: 1:36

هوا سرد بود خیابان مه آلود و زمین زیر پای تو گرم و سرخ سیاست بازها قصه می گفتند اوباش، لطیفه من تکلیف تازه ای داشتم باید این نامعادله را حل میکردم رد خون را گرفتم رد جا پاها را... (اوه خدای من از حیا

برچسب: نویسنده: رها زمانی تاريخ: چهارشنبه 10 دی 1399 ساعت: 1:36

دوباره آمدم؛ دوباره نبودی؛ مثل همه ی روزهای قبل، مثل همه ی سالهای قبل... کوله ام سنگین بود بسته ها را روی تاقچه رها کردم؛ (دردهایم را) نامه های بی سر و ته را کنار آینه گذاشتم؛ (غصه هایم را) عکس های ش

برچسب: نویسنده: رها زمانی تاريخ: چهارشنبه 10 دی 1399 ساعت: 1:36

صفحه بندی